داشتم فال ماهم رو میخوندم البته فال که نه چند پیام کوتاه از طرف موفقیت، واسه من خیلی جالبه یعنی این نوشته ها عجیب حقیقت داره یا شاید روی من تاثیر میذاره یعنی هر وقت نوشته این هفته به موفقیت بزرگی میرسی من حتما میرسم جدی میگما هر وقت هم مینویسه این ماه یه گره ای توی کارت هست حل میشه میگردم تمام زندگیمو زیر و رو میکنم تا اون گره رو پیدا کنم و حلش کنم اصلا این 15 روزی که باید بگذره تا شماره بعدی موفقیت رو بگیرم شاید صد دفعه این متن کوچولو رو می خونم و تقریبا تمامش رو به حقیقت تبدیل میکنم تو چی ؟
این فال ها روت تاثیر میذاره این نوشته های کوتاه چقدر واسه ات خوندنیه اصلا میخونیشون ؟!
شاید جزو اون دسته از آدما باشی که اصلا واسه ات مهم نیست و بهش میگی چرت پرت شایدم نه مثه من بهشون وابستهای ،شاید بخندی ولی واقعا بهم امید و اعتماد به نفس میده مثلا این دفعهی نوشته بود آدم خوش شانسی هستی که بودم یه کوچولو یه جا مشکل داشتم که حل شد گفت در رابطه با ماشین مشکلت حل میشه که بلعخره بعد از 54 روز نداشتن ماشین تعمیراتش تموم شد گفت در کارهای ملکی گشایشی هست که یه زمینی بابام داشت بلخعره داره فروش میره گفت دست از سادگی بردار و منم برداشتم دیگه گول نمیخورم گول نوشته هات قربون صدقه های کشکی بعضیا رو نمیخورم
نمی خوام پیام هامو واسه ات بنویسم فقط اینو میخوام بگم که دست خودته تبدیل به حقیقتش کنی یا نه
دست خودته بخوای خوش شانس باشی یا نه
دست خودته که خوشبخت بشی یا نه اینا همه بهانه است واسه این که یه لحظه برگردی و به زندگی قشنگ تر نگاه کنی من ایمان آوردم باور کردم که مجله موفقیت و این پیام های کوتاهش واسه این بود که خدا واسم فرستاد تا یه لحظه برگردم و نگاه کنم و ببینم که میتونم قشنگ تر از اینی که هست زندگی کنم
تو هم اگه مثه من منتظر یه بهانه هستی فقط برو کنار یکی از دکه های کنار خیابون و بگو مجله موفقیت چاپ جدیدش رو میخوام بعد اخر صفحه اش رو بخون تا بفهمی خدا حواسش به تو هم هست فقط باید خودت هم بخوای و یه کاری هم بکنی
(این متن مال من نیست متاسفانه اسم نویسنده اش رو هم نمیدونم اما حرفاش حرفای دل من بود )
وقتی بچه بودی تا حوصله ات سر می رفت به مامان می گفتی برم با بچه ها بازی کنم
مامان می گفت: برو عزیزم فقط مراقب خودت باش
شب که می شد و می رفتی تو رختخواب از سایه درختها می ترسیدی و فقط دعا می کردی که وقتی خوابی رعد و برق بزنه که شاهد این فاجعه نباشی!!!
گاهی حتی پاهات ور روی زمین نمی ذاشتی که یهو کسی از زیر تخت نیاد بیرون
آره بچگی اینه..... طعم خوبی داره کوتاه ولی زود گذر.
اما حالا واسه خودت بزرگ شدی خیلی چیزا فرق کرده، دنیا از این رو به اون رو شده سیبی که انداختی بالا ،کلی سرش گیج رفته تا برگشته پایین،دیگه دلتنگی هات به وسعت بازی تو کوچه ناچیز نیست ،خیلی فراتر از حد مادی این دنیاست...
دیگه شب ها از اون جور چیزها نمی ترسی حتی آرزو داری که بارونی بزنه و آسمون با دل ابری تو همدردی کنه
نه تنها تو که از اون هیولای زیر تخت نمی ترسی ، حتی گاهی توی دل شب بیدار میشی و قدم میزنی یا مثل من دفتر خاطراتت رو سیاه میکنی
اما تنها چیزی که عوض نشده و هرگز هم عوض نمیشه مامانه که وقتی داری بیرون میری با نگاهی مهربون و دلواپس هنوز هم می گه: برو عزیزم فقط مراقب خودت باش!!!
آره مادر چیز دیگری است،شعری دلنشین که از عمق وجودم جاری است....
مامان جونم من بچه خوبی نیستم اما تو بهترین مامان دنیای
روزت مبارک عزیزم

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تصمیم گرفتم از این به بعد نوشته های خودم رو بذارم اینجا ممکنه خوندنی و جالب نباشه ولی به نظرم یه کم از مطالبی که توی همه وب ها بهتره،یه دفعه زد به سرم که درباره اینجا بنویسم یعنی یه نفر-یه اتفاق منو به این فکر انداخت .
اگه بخوای منصفانه بهش نگاه کنی نت جای جالبیه وقتی میای غم و غصه هات فراموشت میشه چیزای توش میبینی که گاهی از خنده و گاهی هم از سر دلسوزی اشک توی چشمات اشک جمع میشه البته اینم بگم که جنبه های مزخرف هم زیاده اما دست خودته که بخوای طرفش بری یا نه مثه سیب زمینی و پیاز نیست که نشه سوا کرد خلاصه کلا میشه مثه یه بچه خوب از خوبی هاش استفاده کنی ولی زیاد گشتن و موندن توش واسه هیچکی خوب نیست حتی اونی که فقط از خوبی هاش استفاده می کنه نمی خوام مثه این آدمای که ادعاشون میشه تجربه دارن و بهتر و بیشتر از همه حالیشون میشه حرف بزنم من هنوز سنی ندارم از دید خودم میگم اینجا خیلی خوبه ولی گاهی ضربه ای بهت میزنه که تا عمر داری فراموش نمیشه....
بیشتر ما برای این نمیایم نت که مثلا اختراعات تازه کشف شده رو ببینیم یا بدونیم نظر فلان دانشمند در مورد فلان چیز چیه،تعارف که نداریم واسه این میایم که وقتمون بگذره خوش باشیم گاهی هم حرفهای که جاهای دیگه نمیشه زد اینجا بگیم یا بنویسیم هر چند چرت و پرت(مثه من)
نت و چت خوبه با نظریات بقیه آشنا میشی جوای سوالات رو میگیری اما به شرطی که توش دروغ نباشه من خودم خیلی سخت به این تبلیغاتی که بلاگفا بالای همه وب ها میزنه اعتماد میکنم نمیگم همش دروغه اما خوب اینکه بفهمی حقیقته یا نه یه کم سخته و یه جورایی ریسک، مثلا چت کردن اکثر اونایی که میان چت روم از بیکاری ،یا حوصله شون سر رفته و گاهی خوشی زده زیر دلشون و..... خلاصه میان با یه اسم فانتزی و قشنگ که نظر بقیه رو جلب کنه دو بار میگن سلام اگه آدم بیکار زیاد باشه خیلی زود شروع میشه اما اگه افراد آنلاین زیاد باشن معمولا ضایع میشن یه خوررده صبر میکنن دو تا آیکون اشک و غم میزنن و شروع میکنن که چی: هیچکی منو دوست نداره، ای خدا منو بکش و این اراجیف تا بلعخره یکی تحویلشون میگیره شروع میکنن به خالی بستن(البته همه نه) و اگه هم خیلی رمانتیک و احساسی باشن یه مشت قربون صدقه های آبکی و ظاهری واسه هم میبافن ،رویاهای دور و درازشون رو از زمان آینده به زمان حال تبدیل می کنن و بعدم تایپ ،میگن و می خنندن بعضی و.قتا اینقدر بهشون خوش میگذره که دیگه قید همه چی رو میزنن و چشم میدوزن به مانیتور که کی آیکون آیدی طرف روشن بشه و با لبخندش تمام دنیا رو دو دستی تقدیمشون کنه و باز حرف و حرف و حرف و قربون صدقه های تو خالی که همراش یه عشق تو خالی هم میاد البته عشق نمیشه گفت یه عادت یه وابستگی که نمی دونند قرار باهاشون چی کار کنه ،تا حالا فکر کردی چرا چت کردن و اینجا توی نت زودتر دل می بندی خوشت میاد من میدونم واسه اینکه اونی که اونور دنیا داره واسه تایپ می کنه فقط مهربونی هاتو و عزیزم گفتناتو دیده اصلا اگه اینم در کار نباشه واسه اینکه اون کسی که داری باهاش چت می کنی نه عصبانیت هات و اخم کردن و غر زدن سر مامان بیچاره ات ندیده و نمی بینه تو هم همینطور فقط هر وقت ناز کردی نازت رو کشیده ،دلت گرفته باهات شوخی کرده همین دیگه البته اینم بگم که گاهی فقط گاهی از بین 100 نفر 1 نفر پیدا میشه که مرد و مردونه(دختر و پسر نداره) همه چی رو بهت بگه قربون صدقه ات هم میره ها ولی اینم میگه که وقتی عصبی میشه غیر قابل تحمل میشه اینجوری بهتره چون اگه قرار باشه بعدا اتفاقی بیفته چیزی رو مخفی نکرده که حالا از روبروشدن تو باهاش بترسه درستش هم همینه
یکی از عزیزان من خیلی دوسش دارم یه تجربه در این مورد داره که فکر نکنم نوشتنش اینجا بد باشه ،تو هم مجبور نیستی بخونیش اما من دوست دارم بخونی چون من واسه تو نوشتم
- یه دختر 18 ساله با یه پسر 22 ساله تازه اول جوونی و خامیشونه توی چت روم با هم آشنا میشن مثه بقیه ،اولش قضیه الکیه کم کم آیدی به هم میدن توی مسنجر هم هنوز اتفاق خاصی نیفتاده و اونا هنوز با هم عادی و میشه گفت رسمی صحبت می کنند آخه دختره دفعه اولشه با یه پسر اینقدر بوده حتی اینقدر معمولی خلاصه کم کم صحبت هاشون رنگ و بوی دیگه ای میگیره ،دوست دارن از همدیگه بیشتر بدونن،یه جور عادت بینشون به جود میاد دوست دارن بیشتر از هم بدونن لحظه شماری میکنن که کی میشه بیان نت و حرف بزنن پسره مثه همه پسرات حرفهای قشنگ زیاد میزنه از اونایی که دل یه دختر رو میبره و نرم میکنهو دختر هم متقابلا خلاصه یهو نگاه میکنن میبینن 5 ماه گذشته و اونا بیشتر از هر چیزی که فکر به هم وابسته شدن دختر یهحسی نسبت به پسره داره حسی که تا اون موقع نسبت به هیچکی نداشته و ظاهرا مثه اینکه پسره هم همینطوره !!! دختره با یه عشقی میرفت و لحظه شماری میکرد تا با اون باشه ولی همیشه یه چیزی بهش هشدار میده ته دلش یه چیزی مانع میشده تا یه شب پسره قضیه خواستگاری رو پیش میکشهو میگه باید آدرس و شماره خونه رو بده تا بیاد اونجا و بابا صحبت کنه ،دختره خنده اش میگیره یه دلش میگه مگه عشق اینترنتی هم وجود داره یه دلش هم میگه ولی اون دوستت داره و یه جوری بحث رو عوض میکنه تا شاید ول کنه ولی اون ول نمیکنه و هر دفعه بیشتر مصر میشه که از دختره بدونهو اونو از نزدیک ببینهتا اینکه یه شب دختره دل رو به دریا می زنهو چیزای که باید بهش بگه میگه بهش میگه :ببین عزیزم من خیلی دوستت دارم ولی ما به هم نمیخوریم من هر چی فکر میکنم میبینم زندگی که از اینجا شروع بشه دوام نداره پس نخواه زندگی دوتامون خراب بشه باید همدیگه رو فراموش کنیم اون شب با چشمای پر از اشک خوابید اون توی یه شهر کوچک زندگی می کرد و از اخلاق خانواده اش هم خبر داشت میدونست اونا هرگزبه هم نمیرسن اما اون ول کن نبود تا دختر برای اینکه عشقش رو به پسر ثابت کنه چیزای که پسر ازش خواسته بود رو بهش گفت و اینم گفت که خانواده اش قبول نمی کنند،حالا که دیگه پسره چیزای رو می خواست فهمید دیگه عجله ای نداشت هر دفعه امروز و فردا می کرد دختر براش عجیب بود ولی هر چی می پرسید جواب سر بالا می گرفت نمیدونست باید چیکار کنه تا یه شب بحثشون شد و با حالت قهر رفتن تا چند روز بعد وقتی اومد نت دید پسره اف گذاشته که اومدم شهرتون ادرس خونه و تلفن رو پیدا کردم دختره اولش یه کم ترسید ولی بعد با خودش گفت من که کاری نکردم که بترسم تا چند روز بعد باز توی نت با پسره حرف زد اونا با هم قرار گذاشتن که دختره همه فکراشو بکنه و ببینه واقعا می تونه با پسره تا آخر عمر باشه یا نه ،شب بود تلفن زنگ زد دختره یه دلهره ی داشت خودش جواب داد یه مرده بود که می خواست با بابای اون صحبت کنه هر چی دختر اصرار میکرد طرف از معرفی کردن خودش امتناع میکرد نمی دونست دختر صداشو شناخته با این همه طرف به دروغ گفت من اقای رضایی هستم و می خواست اسم دختره رو بدونه که دختره تلفن رو قطع کرد و بعد اون هم یه مزاحم دیگه که این دفعه دختر مطمئن شد کار خود پسره است همون شب به هر سختی بود به پدرش موضوع رو گفت البته قبلا مامان و باباش اطلاع داشتن که اون با پسرا توی نت چت میکنه حتی گاهی هم شاهدش بودن بابای دختره ازادی بهش داده بود دختر به باباش گفت که یکی از همین پسره اومده به شهرشون و اینجوری که گفته میخواد بیاد خواستگاری ،اولش فکر کرد حتما باباش حسابی عصبی میشه و دعواش میکنن و کتک و دیگه از نت هم محروم میشه ولی در کمال ناباوری دید باباش یه نگاهی بهش کرد و گفت الان اینجاست دختره هم گفت نمی دونم بعد باباش گفت برو بخواب اون شب تا یه هفته کار دختره گریه کردن نه به خاطر اینکه از نت محروم شده یا باباش فهمیده چون بابای دختر از فردای اون روز اصلا انگار نه انگار که اتفاقی افتاده و خیلی معمولی رفتار کرد حتی مهربون تر ،دختر واسه این ناراحت بود که به پسره اعتماد کرده واسه این گریه می کرد که پسره بهش دروغ گفت خلاصه تا یه مدت دختره همش بغض می کرد و یه گوشه می نشست غذا نمی خورد با هیچکی حرف نمی زد تا کم کم سعی کرد همه چی رو فراموش کنه تا 3 هفته به احترام باباش نت نیومد حتی قصد کرد دیگه نت نیاد چون باباش ازش خواسته بود یه مدت نره نت تا بلعخره یه شب که دختره حوصله اش فوق العاده سر رفته بود باباش اومد و گفت بیا میخوام بریم توی یه سایتی کار دارم بعدم بهش خندید دختر گفت چشم و اومدن بعدم به دختر گفت نمی خوای این وبلاگت رو نشون من بدی و بعدم رفت اون شب بهترین شب زندگی دختر بود چون باباش اونو بخشیده بود بعد از اون موقع باز میومد نت اما کم حتی گاهی با باباش توی سایتها می گشتن و اون نامرد رو فراموش کرد
یه چیزی رو باید بگم فقط برای یه نفر: اون دختره از اون پسره متنفره چون جلوی خانواده اش خرد شد نمی تونه پسر رو ببخشه خیلی سعی کرد اما نتونست باید که همیشه می بخشه هیچ وقت کینه هیچ کس رو به دل نمی گرفته اما این یکی رو نمی تونه اون به من گفت تا این بنویسم و گفت به اون پسره بگم: امیدوارم خوشبخت بشی البته اگه تونستی همین
اون موقع ها وقتی هنوز نه وب داشتم نه می دونستم وبلاگ چیه وقتی شب ها خوابم نمی برد برای خودم می نوشتم از اتفاقاتی که افتاده بود ،یکی دو بار هم تصمیم گرفتم داستان بنویسم اونم چه داستان هایی..... حالا که یادم میاد خنده میگیره باز خدا رو شکر به کسی نشون ندادم ( آخه یه جا خونده بودم اگه داستان هاتونو به یه نویسنده نشون بدی شاید کشفت کنه!!!) بعدها آهنگ گوش میدادم همراهش می خوندم گاهی هم چند تا قطره اشک از چشمام میومد بعدم خواب تا امشب که ساعت 2:46 هست بازم بی خوابی زده به سرم (البته تقصیر خودم هستش آخه روزای که کلاس ندارم مامانم میذاره تا 9 یا حتی 10 صبح بخوابم!!! ) خلاصه کلی با خودم کنجار رفتم خواستم موفقیت بخونم دیدم برق رو روشن کنم صدای مامانی میره بالا تصمیم گرفتم بنویسم البته با نور موبایل مثه اون موقعها ولی این دفعه برای آپ که قراره توی وبم بذارم( بسه این همه مطالب کپی شده و تکراری) یه سواله فقط باید قول بدی حرف دلتو بزنی بدون کم کردن و اضافه کردن خواهش میکنم فکر نکن که اگه حرف دلتو بزنی شاید قضاوتی که تا حالا در موردت داشتن تغییر کنه حداقل در مورد من مطمئن باش این فقط یه نظر سنجیه همین
بذار یه مقدمه بگم برات:
آدما همیشه برای چیزی که بخوان بدست بیارن خیلی مدعی میشن خیلی حرفا میزنن که بعضایوشو خودشون هم مطمئنن که هرگز نمی تونن عملیش کنن ولی خب میگن برای اینکه به دستش بیارن هرگز هم به آخرش فکر نمیکنن که باید یه روزی تاوان این حرفای الکی رو که زدنند بدن مثلا یه آدمی که ادعای عشق و عاشقی می کنه میگه حاضره هر کاری واسه عشقش بکنه حتی میگن حاضرم جونمو واست بدم تا دوستم داشته باشی و عاشقم باشی!!! خیلی جالبه که همش حرفه و اینقدر هم نقششون رو خوب بازی میکنن که طرف اصلا شک نمی کنه که شاید دروغ باشه و داره گول میخوره اکثر گول خورده ها هم دخترن... کاش خدا این عاشق های دروغی رو بر می داشت چند تا لیلی و مجنون واقعی می ذاشت روی زمین کاش تا بقیه یاد بگیرن و بفهمن که عشق چیه و اینجوری حرمت عشق رو نشکونن
حالا سوال ببین فقط یه خواهش دارم ازت قول بده از ته قلبت قول بده که حرف دلتو بزنی من این سوال واسه این نمی نویسم که فقط تعداد کامنت هام بره بالا می خوام تصور کنی توی این شرایطی و فکر کنی کارت درسته یانه ببینی حق تو از عشق همینه یا بیشتر از این چیزا...
فرض کن عاشق شدی یه عاشق به تمام معنا که تمام زندگیشو به خاطر عشقش حاضره بده و معشوقه تو(حالا یا دوستت داره یا دوستت نداره) تصمیم گرفته ازدواج کنه اونم نه با تو با یکی دیگه و تو اینقدر ناراحتی که آرزو میکنی کاش همه اینا خواب باشه و این کابوس وحشتناک هم زودتر تموم بشه ولی بیداری بیدار بیدار و اون از تو می خواد که فراموشش کنی تو اینجا چه می کنی؟(میدونم این موقعیتی که برات گفتم خیلی بده و سخت ولی خوب فکر کن لطفا صادق باش)
ببخشید یه حرف کوچولو دارم خانو ما و آقایونی که دفعه اولشونو میان توی این وب ،اونایی که از من و وبم حالشون به هم میخوره ،اونایی اصلا حوصله خوندن این متن رو ندارن و کسایی که حتی من بهشون اجازه ندادم بیان توی این وب اینجا همه تون آزادین لطف کنید این متن رو تا اخرش بخونین و بین گزینه های زیر اونی رو که به حرف دلتون نزدیک تره رو انتخاب کنید در ضمن نظر خودتو هم کامل بنویس
1)-فقط نگاهش می کنی واشک میریزی چون باورت نمیشه اون همونی باشه که تو همه عشقت رو بهش داده باشی.
2)-بهش میگی که چقدر دوسش داری ولی با این وجود آرزوت خوشبختی اونه حالا با هر کسی حتی غیر از تو.
3)-سعی می کنی از تصمیمی که گرفته منصرفش کنی و بهش میگی چقدر دوسش داری و تا لحظه آخر پا پس نمی کشی و سعی می کنی اون آدم رو در نظرش بد کنی حتی اگه شده به دروغ متوسل بشی.
4)-بدون هیچ تلاشی سعی می کنی واقعیت رو قبول کنی و براش آرزوی خوشبختی می کنی.
5)-همه چی رو فراموش می کنی و تصمیم میگیری عشقت رو به کسی بدی که لیاقت تو و عشقت رو داشته باشه.
6)- ازش هم تشکر میکنی چون تو هم قصد داشتی با یکی دیگه ازدواج کنی و نمی دونستی باید چه جوری بهش بگی که دیگه علاقه ای بهش نداری (با این دروغ سعی میکنی خردش کنی).
7)-آرزو میکنی طرف نامرد از آب در بیاد و معشوقه ات دوباره برگرده پیش تو و مال تو بشه.
8)-تمام تلاشت رو به کار میگیری که ازدواجش رو بهم بزنی و به اونی که می خواد با معشوقه ات ازدواج کنه میگی که اون قبلا با تو بوده و زندگیش رو نابود میکنی.
9)-هیچ کاری نمیکینی فقط از خدا می خوای که بدبختش کنه تا بفهمه تاوان شکستن قلب تو چیه.
10)-تصمیم میگیری غرورت رو بشکنی و بری با اونی که می خواد با اون ازدواج کنه صحبت کنی و خواهش کنی که اونو به تو بده چون تو بدون اون میمیری.
11)_تهدیدش میکنی که خودت و اونو میکشی(در صورتی اصلا قصد و جرات این کار رو نداری فقط قصدت ترسون اونه).
12)- بهش میگی ازش متنفری و اصلا برات ارزشی نداره.

من نمی دونم باید چی بنویسم اصلا همیشه اینجوریم ایام شهادت حضرت فاطمه (س) و ایام محرم ذهنم از کار می افته دلم میگیره دلم میخواد زار زار گریه کنم ولی یه چیزی نمیزاره بغض داره خفه ام میکنه ولی نمیباره ...اینقدر نمیباره تا از خودم متنفر بشم بعضی وقتها فکر میکنم من سنگم احساس ندارم شما فکر میکنید واسه چی نمی تونم گریه کنم واسه چی نمی تونم عقده هامو وا کنم
خدا تو بگو واسه چی ؟چرا نمیشه باهاش حرف بزنم نمی تونم عقده هامو وا کنم اخ که این روزا چقدر نیاز دارم با یکی حرف بزنم چقدر دلم میخواد یکی دست پر محبتش رو روی سرم بکشه چقدر دلم میخواد سرم رو بذارم روی شونه یکی و زار بزنم اینقدر که دیگه نا نداشته باشم
حالم از خودم بهم میخوره از خودم متنفر شده ام که کارایی کردم که نباید میکردم دل کساییی رو شکستم که از فرشته هم پاک تر بودن ولی غرورم نمیزاره نه غرور نیست خجالت میکشم از اینکه در جواب محبت هاشون بدی کردم ناراحتشون کردم ولی دیگه بسه اونجا نمی تونم اینجا برای فاطمه(س) میگم تا شاید بهشون بگه که چقدر دوسشون دارم
مامان مهربونم اخ که چقدر دلم برات تنگ شده برای اینکه یه بار بپرم توی بغلت و زار زار گریه کنم و تو هم دست بکشی روی موهام مثه بچگی هام یادت میاد اخ که چقدر شیرین بود اون موقع ها نه غرور بود و نه هیچ چیز دیگه حرف دلمو راحت میزنم تو هم میخندیدی و میگفتی قربون دخترم برم اخ مامانی من ببخشم به خاطر گستاخی هام به خاطر بی احترامی های که بهت کردم به خاطر اشکای که به خاطرم از چشمات ریخت و اتیشم میزد و لی.... به فاطمه(س) قسمت میدم به صلوات های که اخر شب ها میگی تا خوابت ببره ببخشم و باور کن حاضرم تمام زندگیمو بدم تا هیچ وقت غم تو چشمات نشینه باور کن
بابای خوبم تو بهترین بابای دنیای فقط میتونم بگم انشالله سایه ات همیشه روی سرم باشه همین
دوستام معصومه ُ غزلُ فاطمهُ ملیحهُ سارا و.... همیشه باهام بودین همیشه و لحظه های که داشت باورم میشد که دیگه کم اوردم بهم ثابت میکردین که بازم میتونم شروع کنم و یا فاطمه بگم و پاشم
غزل چند کلمه حرف فقط واسه تو دارم باور کن همش حقیقته و هیچ کدومش هم برای عزیز شدن نیست:
هیچ وقت فکر نمیکردم اینجا بین ادمای که معلوم نیست واقعا وجود دارند یا نه خدا تو رو بهم بده و من همیشه بابت این نعمت خدا رو شکر میکنم تو بیشتر از اونی که فکرش میکردم مهربون بودی بیشتر از اونی که فکرش کنم به فکرم بودی و بیشتر از اونی که فکرش رو بکنم برام نگران بودی منتهای ارزوم اینه که خوشبخت بشی با اونی که لیاقتت رو داشته باشه
داداشای خوبم اقا مازیارُاقا عمادُاقا امیر حسین ُاقا حسین(زیگ)ُ اقا امیری که نمی دونم چرا ولی مثه داداشم دوسش دارم)و..... ارزومه همه تون خوشبخت بشین و شاد باشین و بتونین به ارزو هاتون برسین و هیچ وقت شرمنده عشقتون نشین
من همیشه به دعاهای شما نیاز دارم مخصوصا الان برام دعا کنید مخصوصا برای بخشیده شدنم
گلاب